پریشانیات

پریشانیات

فارغ از هیاهوی آدمک ها و دنیایشان،فارغ از آلونک های آجری و مرکب های آهنینشان،فارغ از هر چه که هست و هر چه که نیست،هرچه که رحمت بود هر آنچه که حکمت شد،هر چه کردیم ودیده شد و دیده نشد،سرفه های خشک قلممان را مرهمی باشیم بهتر است...

آخرین حرف هايتان
خانه ي همسايه

۱۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

راه دل ما از میانه ی فرات میگذرد

ناله و بغض رقیه از کجا می گذرد؟

دل ما دخیل بین الحرمین توست آقا

راه اشک شیر خواره از کجا میگذرد؟

خاک پای مادرت،توتیای چشم ماست

صوت نجواهای زهرا،از کجا میگذرد؟

دل هوایی شده و هوا،هوای نجف است

رد خون فرق مولا،ازکجا میگذرد؟

تقدیم به پیشگاه کوثرانه ی کرب و بلا....

پریشان نویس

نیمه ی شب را می خواهم،و صورتی خیس...

که خودت با نوازش،از خواب ناز بیدارم کنی و بگویی بنده ام،دردانه ام...بیا  که دلم برایت تنگ شده...

بعدش من باشم و تو و یک بغل عاشقانه و صورتی خیس و سجاده و دل شب و ماه که در آغوشم خوابیده و زمین که انگار دیگر نمی چرخد..

پریشان نویس

ای لالایی هایت مادرانه ترین مادرانه های دنیا

ای عاشقانه هایت علی گونه ترین عاشقانه های دنیا

فاطمه جان،دردانه ی محمد

روز ولادتت روز شوق علی ترین مرد دنیاست که به شوق بودن با تو علی شد.

دلم می خواهد امروز با قلمی دیگر بنویسم که ملایک بخوانند و کل بکشند که فاطمه آمد.

آمد که گلایه های محمد(ع) و تنهایی های علی را مرهمی باشد که نکند پدر گلایه هایش را درون خود بریزد و عاشق ترین مرد عالم،از تنهایی اشک بریزد در خلوت های پر از بغضش...

مادرم

فاطمه جان

زهرای علی

دلم میخواهد امروز دستم که بر قلم می رود قلم شوقم را برای نوشتن ببیند و کاغذ از اشک های شوقم خیس شود.

میخواهم امروز صدای فاطمه آمد،از بین نوشته هایم،گوش فلک را کر کند.

آخر میدانی چیست؟

فاطمه ترین فاطمه آمده...

مادرترین مادر آمده ...

عاشق ترین همسر آمده...

از امروز می آیی که بشوی میوه ی دل محمد(ع) و عزیز دل مرتضی.

می آیی که بشوی مادر حسین که تو کوثرانه ی کرب وبلایی...

امروز آسمان  آبی تر از هرروز دیگری نجوا میکند در گوش عالمیان که فاطمه آمد...

سلام نور چشم رسول الله

سلام فاتح قلب عاشق مولا

سلام مادر خوبم،کوثرانه ی بابا

سلام زهرا جان،صوت مادرانه ی خدا...

پریشان نویس

خدایا

شرمندمان نکن...

کسانی هستند که شکرمیکنند تورا،بابت بودن ما...

درنگاه آنان ما خوب ترین نعمت و تقدیر توییم در زندگیشان...

درمقابلشان شرمندمان نکن...

لیاقتمان بده برای بودن درکنار برخی از خوبترین بندگانت...

پریشان نویس

گاهی دل می خواهد بنویسد که اگر ننویسد غم میگیرد،غبار دلتنگی هایش قطور تر میشود و غزل تنهایی هایش طولانی تر...

 دل تنگی نباید دلیل داشته باشد...

گاهی دلت تنگ میشود،برای مادرت...تلفن را برمیداری،صدایش را که میشنوی آرام میشوی...

گاهی دلت برای خدا تنگ میشود...سجاده ات را پهن میکنی و شروع میکنی از دل تنگیت برای خدا عشق نامه مینویسی و میخوانی...

گاهی دلت برای عزیزی تنگ میشود که از او فقط یک نشانی قبر میشناسی و یک فاتحه کاریست که از دستت برمی آید و یک عالم خاطره که میان دلتنگی هایت جولان می دهند...میروی سر مزار عزیزت...عقده ی دل می گشایی...آرام میشوی کمی...

اما بعضی ها هستند که وقتی دلتنگ میشوند در میان خاطرات...نه سنگ قبری دارند از عزیزشان،نه شماره ی تلفن،نه آدرس...

اینها باید دلتنگیهاشان. را با همان خاطراتشان تسکین دهند...

باید لای در خانه همیشه باز باشد که صاحب خاطره هاشان نکند بیاید و پشت در معطل بماند...

اینها همان هایی هستند که هنوز وقتی تلفن خانه زنگ میزند،باذوق شنیدن صدای عزیزشان جواب تلفن را میدهند...

اینها همان هایی هستند که هنوز صاحب خاطره هاشان را شب ها با لالای های دوران کودکیشان می خوابانند...

اینها همان هایی هستند که در خیابان ممکن است به صورتت زل بزنند...بی آنکه حواسشان باشد...که تو شاید شبیه صاحب خاطره هاشان باشی...

اینجا صاحب خاطره ها گمنامند...

اینجا دل ها همیشه تنگ اند در برزخ امیدواری و ناامیدی...

اینجا هنوز لباس ها تا شده و اتو کشیده در کمد اند...که وقتی صاحب خاطره ها می آیند،لباس هایشان مرتب باشند...

اینجا هنوز مادران و پدرانی هستند که برای صاحب خاطره های دیگری اشک میریزند...

به پیشواز صاحب خاطره های دیگران می روند...

اینجا هنوز چشمان مادر و پدری برق دارند...

اینجا هنوز مادری کت و شلوار دامادی را مرتب و اتو کشیده نگاه داشته...

اینجا هنوز مادری چشم به راه است...

اینجا هنوز مادری بر قبر خالی صاحب خاطره هایش میگرید..

اینجا هنوز کودکانی هستند که در گلستان شهدا،به تک تک قبرها،بابا میگویند...

اینجا همه زینب اند...

صبرها زینبی اند...

اینجا هنوز بوی کرب وبلا می آید...

هنوز صدای لالایی ها ی مادرانه می آید...

اینجا گمنام های آشنا زیادند و دل تنگی ها محض اند....

پریشان نویس

ای کربلایت کربلاترین کرب و بلا های عالم...

سلام...

دلتنگت بودم،زیاد تر از آنچه که تصورش را میکردم.

می خواستم پاک بیایم حرمت...

آخر میدانی چیست؟شمار گناه های یک نفر،اینجا،سر به فلک کشیده...

صدای ادعاهایش گوش فلک را کر کرده...

دلش سیاه شده آقا،آن هم سیاهی که بالاتر از آن رنگی نیست...

گله داشتم که چرا دعوتم نمیکنی که بیایم و بوی سیب حرمت رااز نزدیک استشمام کنم که من بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا و هر ثانیه ای که میگذرد دلتنگ تر از ثانیه ی قبل،بی قرارت میشوم...بیقرار ثانیه هایی که میدانم در حرمت جز ثانیه های عمرم به حساب نمی آیند،بسکه هوایش بوی سیب حسین می دهد...

دردانه ی فاطمه...آنقدر نتوانستم بیایم که خودت آمدی...

هنوز هوای خوب حرمت در ذهن ناخوبم هست....

هنوز بغض زیارت اولم گلویم را می فشارد...

هنوز انگار نگاهم روی ضریحت مانده و ذکرت...حسین...یا حسین...ودلم هنوز در خوابم سیر می کند...

راستی حسین ترین حسین فاطمه  ،چقدر زییاست ضریح و حرمت...چقدر بوی مادرمیدهد،چقدر صدای لالایی های فاطمه درحرمت شنیده میشود...

بغض رباب و گریه ی بی صدای علی اصغرت...بابا گفتن رقیه ات هم حتی شنیده میشود....

چه کربلاییست اینجا ...

چقدر زیباست که ناخوب ها پیش تو خوب می شوند و دلت نمی آید دل ناخوبشان را بشکنی...

اگر نیامدند،خودت به سراغشان میروی که خوب شدنشان،حسینی باشد...

من ناخوب،امروز صبح خوب شدم...

هوای حرمت نمی گذارد کسی ناخوب بماند...

من هم کربلا رفتم...

من هم دیدم جنون کربلا را.

شنیدم صدای ناله ی علی اصغرت را.

بغض حرمت گلویم را فشرد،خواستم قورتش بدهم...نشد...آخر چشمانم دیگر خیس نم نم  باران بغض و حزن بی نهایت حرم و هوایش شده بود...

کربلایت خیلی کربلاست آقا...

حتی در خواب یک پریشان نویس دلتنگ ناخوب...

آقاجان،صدای زیارت قبولت در گوشم مانده...

زیارتم قبول...

 

پریشان نویس

امروز وفات مادر عباس ترین علم دار کربلاست...

امروز وفات مادریست که پسرش در کربلا با صورت به زمین افتاد،آخر عباسش دیگر دست نداشت.ام البنین،یاد داری کودکی عباست را که دستانش را میگرفتی تا آرام آرام راه رفتن را یاد بگیرد؟همان دست ها را در کربلا بریدند ام البنین...بریدند و پسرت با صورت بر زمین افتادو داغی دگر بر جگر برادر نشاند.

ام البنین دلیل اشک علی هنگام بوسه زدن بر بازوهای ماه بنی هاشمت را کربلا نشانت داد...

آه صبوره ی زمان،زینب فاطمه...داغ برادر سخت است...سوز جگرت در سوگ بردارانت هنوز گونه های تاریخ را می سوزاند...

امروز وفات مادریست که فاطمه بود و ام البنین شد که نکند حسن و حسین(ع) بی تابی مادرشان را کنند و حزن و غم بی کران نام مادرانه ترین مادر زمان،بر پیکر جگر گوشه هایش بیشتر جولان دهد...

امروز باز هم بقیع بر مظلومانه های مادرانه میگرید...

هر زمان  کربلاست و هرکجا فاطمیه...

حزن نام کربلا دایمیست

این جنون آغاز یک دیوانگیست...

 

پریشان نویس

عمرَکیست حال دلمان در هوای حرمت بی خبریست

راهمان ده که هوای دلمان باز هوای دگریست...


پریشان نویس

از دلم تا مستانه ی کاف کربلا

یادگاری حیدر و زمزمه های لافتی

غربت مدینه و حزن محزون بقیع

عاشقی فاطمه،عین الفبای علی

صبر زینب وار زینب،گودی قتلگاه

دل تنگ  من و گاهی جنونی گاه گاه

گمراهی من در میان حرمین

دلتنگم کمی،دلتنگ کاظمین

شب های آخر فاطمه و بغض چشمان حسین

فاطمیه شدن کربلا،حزن بین الحرمین...

 

پریشان نویس

با جنون در افتادن،خیلی آفرین داره...

پریشان نویس