پریشانیات

پریشانیات

فارغ از هیاهوی آدمک ها و دنیایشان،فارغ از آلونک های آجری و مرکب های آهنینشان،فارغ از هر چه که هست و هر چه که نیست،هرچه که رحمت بود هر آنچه که حکمت شد،هر چه کردیم ودیده شد و دیده نشد،سرفه های خشک قلممان را مرهمی باشیم بهتر است...

آخرین حرف هايتان
خانه ي همسايه

من کیم دل داده ای حسرت نصیبم وای بر من...

در میانه ی تلاطمات  پریشان نوشت های دلداگی،یک آرامش عجیب پنهان است و در ژرفای صدا کردن های ارامم از عمق دلم یک اضطراب و یک خجالت...

نمیدانم چه کرده ام که رخصت گرفته ام در میان نا آرامی ها ،ذهن نا ارامم را به تمنای خواستنت آرام کنم...

من در میان تکلف این واژه ها سخت سر درگمم...من گم شده ای هستم که در اوج گم شدگیم پیدایم کردی و باز هم تناقض...همین است که میگویم از بازی با کلمات کلافه میشوم و واگذار میکنم نوشتن را به چشمانم...جای تو در میان این تکلافات زمینی نیست...تو خدای همان کودک چهار پنج ساله ای که مدام میپرسد مامان،خدا کجاست...؟مادرش میگوید خدا در آسمان است و کودک بی اختیار سرش را رو به اسمان بلند میکند که ببیندت...آنقدر بزرگی که در منطق ایمان کوچک و زیبای آن کودک چها پنج ساله هم خدایی...

پریشان نویس