پریشانیات

پریشانیات

فارغ از هیاهوی آدمک ها و دنیایشان،فارغ از آلونک های آجری و مرکب های آهنینشان،فارغ از هر چه که هست و هر چه که نیست،هرچه که رحمت بود هر آنچه که حکمت شد،هر چه کردیم ودیده شد و دیده نشد،سرفه های خشک قلممان را مرهمی باشیم بهتر است...

آخرین حرف هايتان
خانه ي همسايه

۲ مطلب با موضوع «جمکران نامه» ثبت شده است

باز هم امشب شد و غم غروب جمعه و بغض گلویم را بیشتر از همیشه  می فشارد.

آخر میدانی چیست؟

فردا نیمه ی شعبان است و جمعه...

خدایا دلتنگم...خبری نیست از نگارت؟

سنگین است این غیبتت،سنگین تر از آن جنون من است از خودم که سر خود شده ام...بابا جانم...بچه ات سر خود شده...

ببخش بچه ات را،دختر ها بابایی اند،بابا جانم;دخترت را می بخشی؟

ببخش بابت لحظه لحظه ای که بودنت را درک نکرده ام...

ببخش که امشب بد جور دلم هوای خانه ی پدریم را کرده...جمکران می خواهم امشب...

بابا جانم;

از همه ی این ها که بگذریم،از نا خلفی ها و خوب نبودن ها...

خوشحالم امشب...

چرا که تولد بابای مهربانم است...

تولدت مبارک بابای مهربانم...

 

 

پریشان نویس

امام خوبی ها...

ببخش که ناخوبی مثل من برای خوبی مثل شما مینویسد...

دل ما ناخوب است اما هوای نوشتن دارد...برای یک خوب...

دلمان نیست شدن می خواهد آقا جان...

جمکران می خواهد...نیست شدن در جمکران...

میخواهم جمکرانی دیگر بسازم!دلم را جمکرانت کنم که مطمئن شوم میایی و سری هم به ناخوبی مثل من میزنی...

پریشان نویس