پریشانیات

پریشانیات

فارغ از هیاهوی آدمک ها و دنیایشان،فارغ از آلونک های آجری و مرکب های آهنینشان،فارغ از هر چه که هست و هر چه که نیست،هرچه که رحمت بود هر آنچه که حکمت شد،هر چه کردیم ودیده شد و دیده نشد،سرفه های خشک قلممان را مرهمی باشیم بهتر است...

آخرین حرف هايتان
خانه ي همسايه

۳ مطلب با موضوع «گمنام» ثبت شده است

شهید جان این شکایت نامه نیست

صحبت از اندوه و زخم خانگیست...

نه امروز چهلم یک نفر نیست،باور کن امروز ما برای چهلم یک جمع ماتم گرفته ایم.جمعی که تا ابد الدهر،زمان داغدار آنان می ماند...

سلام مرا بپذیر که اگر چه ناخوبم اما دلم می خواهد برای خوب ها بنویسم.در وصف خودم همین بس است که بدانی ناخوبم و آرزوی کرب و بلا دارم...

می دانی چیست؟وقتی میگویند هر زمان عاشورا و هر زمین کربلاست،مصداقش همین امروزهایی هستند که در تاریخ کم ندیده ایم...

شهید جان،تمام محل زیر علمت،سینه میزنن تا ببیننت...

دلمان تنگ است و بی قرار برای خوب بودن مثل خوب هایی از جنس شما...آنقدر بی قراریم که هر کجا باشید،هر جا که عطر بودنتان بپیچد،توی کوچه،توی باغ،ته یه تنور،روی گلوله ی داغ...هر جا بپیچد با کله می اییم روی صد تا حجله،چهل تا چلچراغ...

پریشان نویس

گاهی دل می خواهد بنویسد که اگر ننویسد غم میگیرد،غبار دلتنگی هایش قطور تر میشود و غزل تنهایی هایش طولانی تر...

 دل تنگی نباید دلیل داشته باشد...

گاهی دلت تنگ میشود،برای مادرت...تلفن را برمیداری،صدایش را که میشنوی آرام میشوی...

گاهی دلت برای خدا تنگ میشود...سجاده ات را پهن میکنی و شروع میکنی از دل تنگیت برای خدا عشق نامه مینویسی و میخوانی...

گاهی دلت برای عزیزی تنگ میشود که از او فقط یک نشانی قبر میشناسی و یک فاتحه کاریست که از دستت برمی آید و یک عالم خاطره که میان دلتنگی هایت جولان می دهند...میروی سر مزار عزیزت...عقده ی دل می گشایی...آرام میشوی کمی...

اما بعضی ها هستند که وقتی دلتنگ میشوند در میان خاطرات...نه سنگ قبری دارند از عزیزشان،نه شماره ی تلفن،نه آدرس...

اینها باید دلتنگیهاشان. را با همان خاطراتشان تسکین دهند...

باید لای در خانه همیشه باز باشد که صاحب خاطره هاشان نکند بیاید و پشت در معطل بماند...

اینها همان هایی هستند که هنوز وقتی تلفن خانه زنگ میزند،باذوق شنیدن صدای عزیزشان جواب تلفن را میدهند...

اینها همان هایی هستند که هنوز صاحب خاطره هاشان را شب ها با لالای های دوران کودکیشان می خوابانند...

اینها همان هایی هستند که در خیابان ممکن است به صورتت زل بزنند...بی آنکه حواسشان باشد...که تو شاید شبیه صاحب خاطره هاشان باشی...

اینجا صاحب خاطره ها گمنامند...

اینجا دل ها همیشه تنگ اند در برزخ امیدواری و ناامیدی...

اینجا هنوز لباس ها تا شده و اتو کشیده در کمد اند...که وقتی صاحب خاطره ها می آیند،لباس هایشان مرتب باشند...

اینجا هنوز مادران و پدرانی هستند که برای صاحب خاطره های دیگری اشک میریزند...

به پیشواز صاحب خاطره های دیگران می روند...

اینجا هنوز چشمان مادر و پدری برق دارند...

اینجا هنوز مادری کت و شلوار دامادی را مرتب و اتو کشیده نگاه داشته...

اینجا هنوز مادری چشم به راه است...

اینجا هنوز مادری بر قبر خالی صاحب خاطره هایش میگرید..

اینجا هنوز کودکانی هستند که در گلستان شهدا،به تک تک قبرها،بابا میگویند...

اینجا همه زینب اند...

صبرها زینبی اند...

اینجا هنوز بوی کرب وبلا می آید...

هنوز صدای لالایی ها ی مادرانه می آید...

اینجا گمنام های آشنا زیادند و دل تنگی ها محض اند....

پریشان نویس

حس دلتنگیشان هم مثل خودشان گمنام است...

نمیدانم دلتنگ کدامشان هستم...فقط میدانم دلتنگم...

شهید گمنام سلام...

خوش اومدی مسافرم...

پریشان نویس