پریشانیات

پریشانیات

فارغ از هیاهوی آدمک ها و دنیایشان،فارغ از آلونک های آجری و مرکب های آهنینشان،فارغ از هر چه که هست و هر چه که نیست،هرچه که رحمت بود هر آنچه که حکمت شد،هر چه کردیم ودیده شد و دیده نشد،سرفه های خشک قلممان را مرهمی باشیم بهتر است...

آخرین حرف هايتان
خانه ي همسايه

۱۰ مطلب با موضوع «مجنون وار» ثبت شده است

راه دل ما از میانه ی فرات میگذرد

ناله و بغض رقیه از کجا می گذرد؟

دل ما دخیل بین الحرمین توست آقا

راه اشک شیر خواره از کجا میگذرد؟

خاک پای مادرت،توتیای چشم ماست

صوت نجواهای زهرا،از کجا میگذرد؟

دل هوایی شده و هوا،هوای نجف است

رد خون فرق مولا،ازکجا میگذرد؟

تقدیم به پیشگاه کوثرانه ی کرب و بلا....

پریشان نویس

خدایا

شرمندمان نکن...

کسانی هستند که شکرمیکنند تورا،بابت بودن ما...

درنگاه آنان ما خوب ترین نعمت و تقدیر توییم در زندگیشان...

درمقابلشان شرمندمان نکن...

لیاقتمان بده برای بودن درکنار برخی از خوبترین بندگانت...

پریشان نویس

حس تمامیت محض برای ناتمام هایی که هیچ اتمامی ندارند!

در عین حال که فکر میکنی یک سری حس ها را به انتها رسانده ای و محض شده ای در آن ها،هنوز ناتمامی و یک عطش بی نام مدام سرزنش میکند افکارت را که تو نا تمامی!

لاجرم باید گوشه ای بنشینی و برزندگی لبخند بزنی عاشقانه بمیری تا زنده شوی.

باید برای خدا لبخند بزنی تا عاشق تر فرض شوی...

باید نیمه های شب با بغض بیدار شوی و دلتنگی و بی قراری کنی...

باید دلت بخواهد برای بی تابی های شبانه ات مرهمی بیابی و نتوانی پیدایش کنی مرهم را...

باید تشنه ی مرهم شوی...

کمی باید عاشق تر شوی و عاقلانه ها را رهاتر کنی ...تارهاتر شوی و ناامکان ها را امکان کنی..

باید بوی خدا را بشنوی در میان بوی گل پونه های نم خورده در اول صبح...

باید برای بوی خدا گریست مثل گل پونه ها...

پریشان نویس

نمیدانم نم نم باران برای دیگران چه معنایی دارد...

اما برای من نم نم باران چند وقتیست معنایی وسیع پیدا کرده در اوج بی معنایی!آنقدر کلمات با این حس های خاص تناقض دارند که ذره ای از این حس ها و معناها در دنیای کلمات معنا پیدا نمیکنند..!

پریشان نویس

الهی انی استودعک قلبی،فلا تجعل فیه احد غیرک...

خـــــدایا قلبــــم را به خــــودت باز می گردانـــم ...

می خواهم فـقـطـ برای خودت باشـم ، خـــــود ِ خــــــودت !

پریشان نویس

من کیم دل داده ای حسرت نصیبم وای بر من...

در میانه ی تلاطمات  پریشان نوشت های دلداگی،یک آرامش عجیب پنهان است و در ژرفای صدا کردن های ارامم از عمق دلم یک اضطراب و یک خجالت...

نمیدانم چه کرده ام که رخصت گرفته ام در میان نا آرامی ها ،ذهن نا ارامم را به تمنای خواستنت آرام کنم...

من در میان تکلف این واژه ها سخت سر درگمم...من گم شده ای هستم که در اوج گم شدگیم پیدایم کردی و باز هم تناقض...همین است که میگویم از بازی با کلمات کلافه میشوم و واگذار میکنم نوشتن را به چشمانم...جای تو در میان این تکلافات زمینی نیست...تو خدای همان کودک چهار پنج ساله ای که مدام میپرسد مامان،خدا کجاست...؟مادرش میگوید خدا در آسمان است و کودک بی اختیار سرش را رو به اسمان بلند میکند که ببیندت...آنقدر بزرگی که در منطق ایمان کوچک و زیبای آن کودک چها پنج ساله هم خدایی...

پریشان نویس

من حد زندگیم رابارها گرفته ام!بی نهایت شده است...

حال تو هرچه میخواهی مرا رفع ابهام کن...

من بی نهایتم،اضافه ها میخواهند مرا محدود کنند اما بدانند که حد زندگی من بی نهایت است...من در غالب نگاه تنگشان به دنیا نمیگنجم!

پریشان نویس

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

باشد رازی با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حور و ملک

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

با ماه و پروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شب ها

می کاهم از غم ها

ماه و زهره را به طرب آرم

از خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

حال رخصت بده بخوانمت....که آرام جان بی قرار من تویی

نسوزد جان من یک باره در تاب

که امیدت زند گه گه بر او آب...

با اجازه ات میخواهم صدایت کنم...

الم نشرح بخوانم که آرام شوم...

الم نشرح لک صدرک...که بگشا سینه ام را به وسعت ایمان کودکی که برای نقاشی اش برگه ای سفید را به معلمش داد و گفت خدایم را کشیده ام.بگشا که تاب توان زندگی در زمین و زمینیان را داشته باشم...

و وضعنا عنک وزرک...که بازهم زیر شلاق بی رحمانه ی سختی های روزگار در آغوشت نگاهم دار که مردن در آغوشت آخر دنیاست...

الذی انقض ظهرک...که به امید رحمت خودت قامتم را زیر بار شداید روزگار راست نگاه داشتم...

و رفعنا لک ذکرک...که هرچه دارم و هر چه بودم و هرچه هستم و هرچه شدم از عنایات خودت بود و بس...

فان مع العسر یسرا...که شب را تحمل کردم بی آنکه به انتظار صبح مسلح بوده باشم...

ان مع العسر یسرا...که وعده ات همیشه حق است و ماییم که خلف وعده میکنیم و وقتی میگویی آن گونه میشود،شک ندارم که میشود...پس خنکای سپیده دم روزهای شیرین را به انتظار نشسته ام...

فاذا فرغت فانصب...که تمام کارهای بزرگ زندگیم را مدیون این آیه ام...و مدیون خواهم ماند،پس برای ادای دینم هرروز پله ای برای رسیدن به اوج انسانیت،به خدایم و آرزوهای بزرگم میسازم...

فالی ربک فرغب...که الهی و ربی...من لی غیرک....

پریشان نویس

یه دنبال یک گوشه ی دنج در خیالت میگردی که بنشینی و تنهای تنها،ساکت ساکت فقط به آنچه بودی،هستی وآنچه خواهی شد بیندیشی!
میرسی به بیت شاعر که انصافا خوب بیتی است:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                          به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
میگردی در بین بوم های نقاشی که برای زندگی ات کشیدی...بوم اینجا زیاد است،یکی سفید،یکی سیاه،آن یکی را ببین!چند باری با تینر پاک شده اما باز هم به آنچه میخواستی تبدیل نشده و لاجرم کنج اتاقک ذهنت خاک میخورد!
زندگی بازی رنگ و قلم است،هرگونه رنگش کنی همانطور میشود،پس در بوم زندگانیت جغد شومی نکش!اصلا یک بوم جدید بخر و از نو بکش...
چه شد؟پول برای خریدن بوم نداری؟مگر نگفت:اوست خداوندی که قبول می کند توبه را از بندگان خود و در می گذرد از بدیهای ایشان هر قدر که بد کرده باشند و می داند آنچه را که می کنید در پنهان و آشکار.(شوری،25)
تینر را بردار و بومت را پاک کن،میدانم بومت سفید سفید نشد!اما تو نقش بزن روی همان بوم نیمه سفیدت،حتم دارم از یک بوم سفید قشنگ تر هم میشود!
آری!حالا که نقش زدی زمان همان کمی بعد از قبل از است...فقط کمی!همان کمی که باعث شد نقاشی قبلیت روی بوم اندکی خشک شود و برای پاک کردنش قدری آزرده شدی،اما بالاخره پاکش کردی.
نترس قبل از اینکه بخواهی نقش بزنی روی بوم،بوم فروش قلم و رنگ را برایت آماده کرده،فقط بخواه که بکشی...

پریشان نویس

گاهی انسان درتکاپوی پیدا کردن چیزی است،ولی بیشتر فرو میرود در دغدغه ها و دل مشغولی هایش!اندر حکایت انسان های امروزی باید گفت که آنقدر نگشته اند دنبال چیزی که صرف فعل گشتن را هم فراموش کرده اند...

گشتن دنبال که؟دنبال چه؟اصلا برای چه؟که به کجا برسیم؟به چه چیزی برسیم!ولیکن برخی هنوز دراصل فلسفه ی هستی مانده اند چه برسد به که وچه اش!

یکی از این ناشناخته ها خود انسان است.انسان های تمدن به اصطلاح مدرن امروزی،در ساختن انواع دیوار ها مهارت دارند و این مهارت تا جایی پیشرفت کرده است که انسان ها بین خودشان و خودشان دیوار کشیده اند و انصافا باید به آنها برای ساختن همچین دیوارهایی دست مریزاد گفت!

دلیل ناشناختگی و مهجور ماندن انسان هم همین دیوار بتنی و عظیم است...

فکرها از پس هم میگذرند...هرچه بیشتر فکر میکنم دیوار های بیشتری میبینم در اطرافم!دیوارهایی که دانه دانه ی آجر هایشان را خودم درست کردم،خودم قالب دادم،خودم چیدمشان روی هم!افسوس که نمیدانستم دارم بین خودم وخودم دیوار میکشم...و حال منم و دیوار و پریشانیاتی که جایی جز دیوارهای دورم برای نوشتنشان نیست..

پس مینویسم روی این دیوارها،آنقدر مینویسم و تراش میدهم دیوار هایم را تا روزنه ای برای رسیدن به خودم پیدا کنم...

پریشان نویس