پریشانیات

پریشانیات

فارغ از هیاهوی آدمک ها و دنیایشان،فارغ از آلونک های آجری و مرکب های آهنینشان،فارغ از هر چه که هست و هر چه که نیست،هرچه که رحمت بود هر آنچه که حکمت شد،هر چه کردیم ودیده شد و دیده نشد،سرفه های خشک قلممان را مرهمی باشیم بهتر است...

آخرین حرف هايتان
خانه ي همسايه

۱۹ مطلب با موضوع «کربلا» ثبت شده است

دلمان بهانه میگیرد این روزها...

هم بهانه ی کربلا

هم بهانه ی مشهدالرضا...

حسرت هایم هرروز انگار بیشتر می شوند...

یا رضا من که رضایم به رضای خدایت است فقط بخواه برایم،صاحبم زودتر راضی شود بروم کرب و بلا...

تصورش هم دل را می سوزاند....

بیایم حرمت

اذن بگیرم

و بعد راهی کرب و بلا شوم....

یک مهر و یک تسبیح از بهشت با خودم بیاورم و بعدش در حرمت زیر لب زمزمه کنم

اللهم صل علی علی ابن موسی الرضا المرتضی

 

پریشان نویس

بسم رب الحسین

قلم که بی تابی کند،باید دانست که دل بی تاب کربلاست...

آن هم دلی که روزها و هفته ها و ماه ها وسال هاست در آرزوی زانو بغل کردن و حیرانی در بین الحرمین،هرروز جان میدهد...

سلام مرا از دورهای دور میشنوی آقا جان...

دل بی تاب است،اشک در چشمانم دوام نمی آورد و عطش یا حسین گفتنم سیراب نمی شود و سراب میبینم همیشه...

کربلا هست و یک لحظه بعد نیست...

آقا جان،پای روضه شنیدم آخرین شب،خار های کربلا را از روی زمین جمع میکردید...دل ما پراست از خاک و خاشاک آقا جان...دستی بر بیابان دل ما میکشی ارباب؟...

اذن می خواهم...اذن کربلا

بیایم و هزار بار در حیرانی بین الحرمین بمیرم و زنده شوم...جان دهم برای بغض جگر سوز کربلایت و کرب هایم را همان جا...قطره قطره نذر التیام پاهای پر از آبله ی سه ساله کنم...

کرب و بلا ولوله می اندازد در دل های حسینی برای رفتن...

میکشد عشاق را در هجر یار...

می سوزاند جگر ها را برای صبوری های خوهرانه...

کربلا دل دریایی می خواهد برای غرق کردن کرب ها و اشک ها...دل شیر می خواهد هجی کردن صبوری زینب در بهانه گیری های دخترکی بابایی برای بابا...

کربلا جانی آسوده از دنیا می خواهد برای آنکه وقتی شش ماهه ات را حنجر دریدند،سهم دشمن اشک چشم هایت نشود...کربلا مادرانه های رباب را می خواهد و مرثیه های خوهرانه ی زینب را...بر پیکر بی سر برادر...

جانم را دست نخورده می خواهم نگاه دارم که آنجا جان برای فدا کردن کم نیاورم..

پریشان نویس

حی علی العزا...

حلی علی البکا...

باید برای تو و مظلومیتت از ته جان، جان داد و جان داد و جان...

باید محو شد در عظمت نامت،حسین...

باید زانو زد در برابر بزرگواریت...

باید عاشقانه مرد در ماتم مصیبتت...

باید بغض کرد و بغض کرد و بغض...بدون قطره ای اشک...بغض سنگین آدم را میکشد...

باید بعد از آنکه که در عزا و ماتمت جان دادیم،آرام آرام

گونه هامان تر شود...

یا حسین (ع)

پریشان نویس

لباس های مشکی ام

من

فردا

اولین روز محرم

بغض امشب

کربلای نرفته ام

التماس برای گرفتن برات کربلا

امسال براتم را 

میگیریم

بهایش یک جمله است:

نشان به نشان شب های روضه ی محرم...

بوی غم
بوی جدایی 
بوی هجران می رسد
کربلا  آغوش خود وا کن که مهمان می رسد...

 

یا حسین (ع)


      این پست بی عکس ترین پست این وبلاگ است

       عکسش را ضمیمه کردم به دل هایتان

پریشان نویس

از برگ های پاییزی و ناله هایشان زیر پای عابران که بگذری؛

از کوچه های منِ بی تو و از بن بست های خود عاشق پندارانه ام؛

آرام آرام که به در خانه ام برسی...

میبینی مرا 

که غوطه ورم در دنیای پر از حس های بی احساسم که انگار رمقشان دارد تمام میشود...

هر محرم،دلم آرام و با احساس میشود...

اما بعدش فقط انتظار است پشت چشم های خیس پاییزانه ام...

و امسال که محرممان پاییزیست،هربار که باران می بارد،جگرم میسوزد،از سوز جگر شش ماهه و حرم داغ دل رباب...

خدا کند باران بگیرد

لبهایت دوباره جان بگیرد...

بگوییدامسال کمتر باران ببارد...

پریشان نویس

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو

زنده برگشتن ز کوی یار شرط عشق نیست

عاشق دلداده آن باشد که از کوی حبیب

تن به خاک و سر به نیزه سوی محبوبش رود...

السلام علیک یا غریب مادر...

پریشان نویس

حکم باران در این ایام میدانی که چیست؟

آب و جارو میشود بهر محرم کوچه ها...

پریشان نویس

گشتم و گشتم و گشتم...بهتر از شما،پناهی نیافتم...

بنویسم از محرّمانه ی پاییزی...

بغض کنم و بنویسم از برگ های پاییزی...

آن برگ هایی که کوچک ترند و می ریزند...

حسین جان،علی اصغرت کوچکترین سربازت بود....

کاش جان بدهم برای مظلومیت علی اصغرت...

دلمان کمی تنگ تر از گذشته مینویسد...

برای ارباب بی کفنش...

حسین...

روایت داریم از امام صادق علیه السلام؛که اگر میخواهید شیعه ی واقعی مارا بشناسید،سه بار جلویش بگویید یاحسین...

آقا ما شیعه ی واقعی که نیستیم،اما دلمان میخواهد که باشیم...

حکایت بغض نهفته میان نامتان نمی دانم چیست که ماهم با آمدن نامتان،دلمان میلرزد...

یاحسین

یاحسین

یاحسین...

من اما امشب آنقدر بغض کرده ام که انگار محرم است و جا مانده ام از عزاداری برای دل خون زینب و زجه های رقیه...

یا حسین...

شب زده می نویسم از دلی که هوای محرم دارد...با چشمانی که بغض دارد کورشان میکند...

من باشم،یک گوشه ی دنج،و نوای کربلا کربلا در هدفون هایم...

بعدش آرام آرام بغض کنم،بغض به حال غربتت...غریب مادر حسین...

ارباب بی کفنم...

بعدش که خوب بغض کردم،دلم را بزنم به دریا و آرام آرام،دلتنگی هایم را،نذر غربت رقیه و صبر زینبت کنم...

آقا جان...

این چند سطر را بخوان که زجه وار مینویسم برایتان...

به پریشانی گیسوی سر ام البنین...

کربلا قسمت دل سراسر شکسته ام کن...

لایی لایی اصغرم،لای لای...

بخوان رباب

آخرین لالاییت را برای سربازت بخوان که آرام بگیرد و کمتر گریه کند...

که لبانش نکند از فرط خشکی پاره شوند و به جای آب...

خون...

مکن ای صبح طلوع

که علی دگر آب نخواهد...

یاحسین...

پریشان نویس

برات خانه ات را برایم نفرستاده ای هنوز اما...

من به همین خواب های خوب ،راضیم.

گمانم قلبم در خواب از تپش افتاد؛آخر من توان دیدن نهایت آرزوهایم را ندارم...

دنیای من؛شاید فقط در خواب میگنجد و در چشمانم نمیگنجد که رخصت دیدنش را فقط در خواب دارم...

پریشان نویس

 دلمان هوای بوییدن تربت حسین را دارد...

اینجا کربلاست،بار بگشایید

بارها را از بال ها بگشایید و

دل را پرواز دهید 

به کوی دوست...

برای خاک کربلایت باید ضجه زد...     

برای بوی خدا باید گریست،

اما;

اینجا برای بوی تربت باید ضجه زد...

برای حزن نامت باید جان داد...

چه جان دادن باشکوهیست...

برای من یکی که این جان دادن

از خود شهادت هم؛

شیرین تر است...

ای جان به فدای حزن نامت...

دل در ره عشق،طفل راهت...

پریشان نویس